Sabbra-Cadabra



سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

 

سادگی ما را ببین که خویش را ما خوانده ایم  

 

دلخوش به ما... 

دلخوش به من... 

دلخوش به تو... 

 

 به من نخند ای حادثه ی تکراری و گریه کن...  

چرا که جز نیاز تو...هر چه نیاز بودو هست از در خانه رانده ام...!!! 

 

 اگر چه ای قافیه خوان مغرور خواب مرا سایه شدی...اما به جرم اینهمه گناه...رها کن این ترانه ی بی وزن را...!!! که خواندنی نیست ... 

 

 فریاد مرا سکوت دعوت تو بود و بس! 

 اما این سکوت حادثه را رقم زد و اسیر تقدیر شد. 

 

 از صداقت من ناباوری نساز ....  

گناه از تو... 

بخشش هم از تو... 

کیفرش برای من... 

آسوده باش گلم... 

 

 در افسوس این حقیقتم... که چرا از ابتدا جاری شدیم؟؟؟  

هنوز درهجوم داغی این کویر تن....نیازمند یک جرعه احساسم... 

  

این تقدیرهر چه را که بود و و نبود... با خود خواهد برد... 

  و من... همچنان جاری ام  

 

گیج و ناباور ...  

 

تب زده...  

 

گنگ و خسته... 

 

اسیر این حادثه... 

 

 هیچ نمی بینم...!!! 

 

 هیچ نمیشنوم...!!! 

 

 بدان که نگاهی در تماشای اینهمه آتش سرد سوخت... 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 15 دی 1388ساعت 02:13 توسط شکوفه نظرات (4)|

 

 

 

این دفتر 

 .

 . 

.

بسته شد... 

  

 

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر 1388ساعت 23:43 توسط شکوفه نظرات (5)|

 

 

 

دل خوش از آنیم که حج می رویم  

غافل از آنیم که کج می رویم  

کعبه٬به دیدار خدا می رویم  

او که همین جاست٬کجا می رویم ؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در جمعه 6 آذر 1388ساعت 22:22 توسط شکوفه نظرات (2)|

 

 

 

به اندازه ی تخته ی تو،به قدر برش ساتورت،به کش آمدن و قطعه قطعه شدنم ایمان دارم...

به اینکه میتوانی و میتوانم.

به تحمل،به مدارا،به عادت.به پذیرش مکرر قواعدت بی هیچ آداب و ترتیبی.

به طی شب و روزی که نقابش افتاده و می شود بوسیدش!

به حقیقت روزی روزگاری رفاه و صفا و باورهای جیبی و جورابی صاف و شفاف!

می دانم که دوستت را رها می کنی فقط به خاطر اینکه انرژی مثبتش تمام شده، می دانم که فکر می کنی حق انتخاب داری و این از مناسبات روابط مدرن است

 

اما باور کن که روابط تنها در عصر جاهلیت به این شکل بوده و آن دوره ای که تنها گرز چوبین و پایین پوش پوستین مد روز بوده اند و آدمیان به غار می رفتندو تاریخ هنوز نگاشته نشده بود. 

 

تنها شکل و شمایل علایق است که مدرن شده است.اینکه آدم مثل کارت سوخت باشد،شارژ شخصی تمام شود و اینکه شارژ انسانی گم شود. 

تو خیال کن که در عصر جاهلیت هم کارت سوخت معاوضه می شد و یا در دوران پیش از تاریخ هم کسی گرز به دست،به دنبال شارژش می گشت! 

 

اما باز هم حق با توست اگر بگویی این روزها همه چیز سریع،خلاصه و موجز شده است. 

 

باور را می شود مثل یک ریسه ی کوچک دور سر بست و همایش برگزار کرد و جشن شعور یک هفته ای گرفت.عقیده را میشود مثل جورابی سر کشید تا شمیم مطبوع عصر حجر را با مغز مهربان کنی و تقریبا چند روزی بتوانی چهره ات را پنهان کنی تا شاید بانکی پیدا شود برای دستبرد،شارژی مهیا شود برای اشتراک... 

 

چه خوش بین بود یغما گل رویی که جوراب را نقاب می دید و تقاضای حقیرانه ی انرژی گرفتن را نقش آفرینی و بازیگری. 

 

که تو حتی به اندازه ی یک آدامس هم برای قالب تازه ات وقت نمی گذاری... 

 

ببخشید که می نویسم"تو"،شما آزادی و حق انتخاب داری که این تو را دیگری فرض کنی و حتی من را هم می توانی جور دیگری ببینی.یک بی درد غرغروی لفاظ...شماره ی ثبت شده در پرونده ای که ناچار است عادت کند به ماندن.ماندن و"به تماشا نشستن ...عمر را که چه شاهانه می گذرد...به شهری که در آن ریا را پنهان نمی کنندو صداقت هم شهریان تنها در همین است... 

 

 

نوشته شده در جمعه 22 آبان 1388ساعت 00:01 توسط شکوفه نظرات (5)|

 

 

همین جا پشت این میله ها که آن طرفش
دنیا پر از آدم هایی است

که خوشبختی را هورت می کشند

و چشمشان از تصور شب

وخاموشی برق می زند



این لباس های سفید آدم را به یاد مردن می اندازد


- حرف نزن فقط نفس عمیق  

  


این جا منحنی ها حرف می زنند
!  

 

 

چرا این نوار چیزی نمی خواند که بشود گفت
این مغز کار میکند


- حرف نزن


حالا میفهمم چرا بعضی ها دلشان را به آسمان و از ما بهتران گیر داده اند

آدم که نفهمید خورد وخجالت کشید

من که در زمین ویلان نیم گمشده ام

بالا آورده ام
.
باید دوباره سنگی چوبی زهرماری

تراش بخورد 

 
- صدایت را ببر.اینجاکه
...


طفلک طویله

بیچاره گاوهای ساده ی بی ادعا

که منحنی مغزشان لابد

علامت سوال بزرگی است


- یک آرام بخش دیگر لطفا

 

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان 1388ساعت 00:06 توسط شکوفه نظرات (3)|

 

 

یک ساعت تمام ، 

 بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم 
فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟ 


گفتم : 

 نشنیدی ؟ 

.  

 برو!!!

 


نوشته شده در جمعه 8 آبان 1388ساعت 01:29 توسط شکوفه نظرات (3)|

 

 

 

کاش می شد همچو آواز خوش یک دوره گرد٬ 

   

زندگی را بار دیگر دوره کرد... 

 

 دوره کرد... 

 

 دوره کرد... 

  

 دوره کرد...  

 

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر 1388ساعت 12:40 توسط شکوفه نظرات (4)|

 

 

 

مادربزرگ  
گم کرده ام در هیاهوی شهر 
 
آن نظر بند سبز را  

که در کودکی بسته بودی به بازوی من 

 
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق 

خمره دلم 
 
بر ایوان سنگ و سنگ شکست 

 

دستم به دست دوست ماند  
پایم به پای راه رفت  


من چشم خورده ام  
من چشم خورده ام 


من تکه تکه از دست رفته ام 
در روز روز زندگانیم  

 

 


نوشته شده در جمعه 24 مهر 1388ساعت 00:21 توسط شکوفه نظرات (1)|

.

.

 

 و قلب برای زندگی بس است. 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر 1388ساعت 00:47 توسط شکوفه نظرات (2)|

 

 

 

خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت 

و گفت: 

  

« یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ 

زمین و آسمان هر دو برای تو بود. 

اما تو آسمان را ندیدی. 

راستی عزیزم٬بال هایت را کجا جا گذاشتی؟ 

 

انسان دست بر شانه هایش گذاشت  

 

وجای خالی چیزی را احساس کرد. 

 

آن وقت رو به خدا کرد و 

 

 گریست... 

 

 

نوشته شده در جمعه 20 شهریور 1388ساعت 01:37 توسط شکوفه نظرات (4)|