توهیچ گاه پیش نرفتی...

 

 

 

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت؟ 

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد و هیج نیمه ای این نیمه را تمام نکرد…! 

چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیردو پایم ز تکیه گاه تهی می شود… 

نمی توانستم 

 

دیگر نمی توانستم 

صدای پایم از انکارراه برمی خاست 

و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود 

کسی با دلم می گفت: 

"نگاه کن،توهیچ گاه پیش نرفتی،تو فرورفتی" 

 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد