با ما به از این باش...‏

 

 

گاهی اتفاقاتی توی زندگی آدم می افته که همیشه و همه جا سایه ی مشئوم شو،حتی در جزئی ترین مسائل زندگی می تونی حس کنی.

هر موقع میای فراموش کنی با کوچک ترین تلنگر،دوباره داغت تازه می شه و همه چیز دوباره یادت میادو غرق گذشته میشی...

همه ی خاطراتت خاکستریه،رنگ غمه،غمی که با پوست و استخوانت حسش کردی...

از همه چیز خالی میشی...انگار دیگه اون آدم قبلی نیستی،یه آدم جدید شدی،یه آدم سردو بی روح...نه اینکه خودت بخوای ولی دیگه نمی تونی اون آدم قبلی باشی...

شاید واقعا توی این دوره از زندگی این زخم ها که حتی اگه التیام هم پیدا کنن هنوز آثار بدی توی روح باقی میذارن،واسه ی همه لازمه...می دونم که همه مون یه جورایی زخم خورده ایم...

ولی ای کاش فقط کمی،فقط کمی بهتر از این بودیم...

توهیچ گاه پیش نرفتی...

 

 

 

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت؟ 

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد و هیج نیمه ای این نیمه را تمام نکرد…! 

چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیردو پایم ز تکیه گاه تهی می شود… 

نمی توانستم 

 

دیگر نمی توانستم 

صدای پایم از انکارراه برمی خاست 

و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود 

کسی با دلم می گفت: 

"نگاه کن،توهیچ گاه پیش نرفتی،تو فرورفتی"