...لعنتِ جاودانه بر تبارِ انسان فرود می آید...

 

 

اندکی بدی در نهادِ تو...

اندکی بدی در نهادِ من...

اندکی بدی در نهادِ ما... 

..لعنتِ جاودانه بر تبارِ انسان فرود می آید.... 

آبریزی کوچک به هر سراچه...

هر چند که خلوتگاهِ عشقی باشد...   

      شهر را از برای آنکه به گنداب در نشیند کفایت است...

حسین پناهی

 

 

 

در کودکی میلیون ها مشغله ی دل گرم کننده در پس انداز ذهن داشتم ! 

 از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابرها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار... 

همه و همه دل مشغولی های شیرین ساعات بیداری ام بودند !  

.

.

هفت تا هشت سال،

برای زندگی کافی ست!

هفت یا هشت سال...خلاص!

بقیه اش نقدی مزورانه ست! 

زنبور زهر آگین خیانت متورم می کند هیکل ها را 

و ما با خون فاسد خود به سفرهای بزرگ می رویم!

پیراهن های بزگ می پوشیم!

خانه های بزرگ می سازیم!

حرف های بزرگ می زنیم

و خردمندانه طنین گریه های بزرگ خود را

به هق هق آرام تخفیف می دهیم در مناسبات بزرگ

و پاهای بزرگ خود را به زمین می کوبیم

تا تنها صدای موجود،عبورِ حجمِ بزرگ ما

در کوچه های بزرگ باشد،

کوچه هایی که در کودکی بارها در آن ها گم شده بودیم...